چرا نمی خندیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این جمله را با طلا بنویسید و هدیه دهید : خنده بر هر درد بی درمان دواست

از دیدگاه طب ایرانی انسان در وضعیتی که از مزاج لطیف برخوردار باشد و درجه رطوبت و حرارت مزاجی اش به اعتدال نزدیک باشد می تواند رفتارهای منعطف از خود ساطع کند و این انعطاف رفتاری ، هم خود فرد و هم دیگران را مسرور کند . اما اگر درجه خشکی مزاج بالا رود میزان شکنندگی فرد افزایش می یابد .

درجه تری خوب مثل چوب درختان در بهار که اصلا شکننده نیست و درجه خشکی نامرغوب مثل چوب درختان در پاییز که بسیار شکننده است .در بهار میزان خلط دم یعنی گرمی و تری زیاد است و در پاییز میزان خلط سودا یعنی سردی و خشکی زیاد است . اما چه ربطی به خنده دارد؟

خنده و شادی از بخشهای عالی مغز متساعد میشود . این بخشهای مغز که عملکرد عالی مغز را سامان میدهند بایستی در رطوبت مناسب باشند ، تا جریان الکتریکی حاکم بر آنها بتواند خوب و مناسب جاری شود و در نهایت پس از کنشها و واکنشهای بخشهای مختلف مغز به خنده در ظاهر تبدیل شود .

خستگی مفرط – بی خوابی – ترس شدید – غذاهای کم آب یا Fastfood و سرخ شده ها – نداشتن روابط خوب با دیگران و در نهایت کم عشقی یا بی عشقی مغز را دچار حالت غلبه خشکی کرده و به مرور خلط سودا در مغز از حد مجاز بیشتر میشود  که اگر حجم حرارت ایجاد شده در کبد و مغز زیاد باشد و ادامه دار ، فرد را به طرف خشکی ناگهانی مغز یا دمانس یا دیوانگی می برد و اگر حرارت بدن زیاد و با درجه کم افزایش یابد خشکی مغز فرد را دچار حالت خمودگی و افسردگی می کند .

عجیب آن است که در حالتهای حرکت به طرف هرکدام از این عوارض بقیه اعضا بدن نیز درگیر خواهند شدو به سمت خشکی حرکت خواهند کرد .

راه مقابله : ۱- در این شرایط چیدمان اجتماعی و خانوادگی می تواند توسط مدیران ارشد اجتماعی انجام شده به طوری که افراد در طی روز همچون داروهای خوراکی یک دوز حداقل از خنده را دریافت کنند و با این دوز حداقل خنده که همچون یک تیوپ از غرق شدن در دریا انسان را نجات میدهد بتواند افراد جامعه را از غرق شدن در غم و اندوه نجات دهد تا فرد بتواند خود را به یک ساحل امن شادی برساند .

اینجانب کوچک شما مردم بارها از طریق رسانه ملی اعلام کرده ام که بزرگترین تهدید پیش روی ملت ایران در حال حاضر شاد نبودن است که چنانچه چیدمان های لازم توسط نهادهای اجتماعی و سیاسی برای شادبودن مردم فراهم نشود حتی درجه خشکی در مغز بچه های ایرانی بسیار زیادتر از حد مجاز خواهد شد و به اصطلاح بچه ها زود عاقل میشوند و در کوچکی حرفهای بسیار بزرگی می زنند که این وضعیت علیرغم اینکه باعث خشنودی خانواده ها میشود آنها را به فکر می برد که چرا کودکانشان اینقدر زود حرفهای بزرگ می زنند و در اصل باید بگویم :

خام بودم ، پخته شدم ، سوختم صحیح است ….. نه ، خام بودم ، نپخته من سوختم که در حال اجرا در جامعه است.

مواظب خشکی مغز باشیم … آب پاش مغز ، خندیدن است …

دوستدار سلامت مردمان دکتر مهدی فهیمی

آدینه های دهه ۶۰ را به یاد دارید و برنامه رادیویی صبحگاهی محبوبش را؛ «صبح جمعه با شما». مردم در گیر و دار جنگ و تحریم و موشک و بمباران و فشارهای اقتصادی، صبح های آخرین روز هفته خود را گره می زدند با آقای شوت زاده و ملون و دست و دلباز و تصدقی شاد می شدند، می خندیدند، قهقهه می زدند به زندگی. صبح روزهای جمعه از هر کوی و برزن، صدایی می آمد که می گفت: زحق توفیق خدمت خواستم/ دل گفت پنهانی/ چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی.
    این روزها اما چو نیک بنگری در احوال خلق خدا، حالشان را چنان مقبول نمی یابی که همه سر در گریبان دارند و غوطه ور در فکر و خیال. همه خیره به روبه رو، گویا نظاره گر چیزی نامرئی که دیگران عاجزند از دیدن آن. خنده بر لب ها ماسیده و امید بر دل ها خشکیده. از زن و مرد و پیر و جوان هر که را بینی، مغروقی است گرفتار یا خود گرفتارکرده در چمبره امواج زندگی. به طور حتم مواجه بوده اید با مردمانی که در خیابان از کنارتان می گذرند و سخت درگیر با خود، آنچنان که با خویش حرف می زنند و می جنگند و می روند. علت این تغییر رفتار طی یکی دو دهه گذشته چه می تواند باشد، چرا خنده با لبان ایرانی ها و بخصوص پایتخت نشینان قهر کرده است؟ شاید هم برعکس، مردم خنده را از خود رانده اند و دل چرکینش کرده اند.
    
    شادی کجاست؟
    اخیرا معاون ساماندهی امور جوانان وزارت ورزش و جوانان نسبت به کمرنگ شدن شادی میان ایرانیان اظهار نگرانی کرده و هشدار داده که سرور و شعف و خنده جای خود را به اضطراب و عصبانیت و غم داده است.
    به گفته محمد گلزاری، ایرانیان بسرعت غمگین می شوند و همواره نگران آینده هستند که همین امر باعث شده احساس شادی در آنها بسختی ایجاد شود. این معضل در تهرانی ها بارزتر و گل درشت تر به نظر می رسد آمار وزارت بهداشت نشان می دهد ۳۴ درصد ساکنان پایتخت به یک نوع اختلال روانی مبتلاهستند.
    
    سخت می خندیم
    جوک های انگلیسی همیشه شهره بوده اند به بی مزگی و خنکی. خود انگلیسی ها اما همیشه به آنها خندیده اند و حال و هوایی عوض کرده اند. این هم یک نمونه از لطیفه های انگلیسی:
    
    اولی: از زمانی که برق رفت من سه ساعت توی آسانسور گیر کردم.
    
    دومی: من هم همین طور! من پنج ساعت روی پله برقی گیر کردم.
    
    حالاحکایتی بخوانیم از عبید زاکانی، شاعر و طنزپرداز ایرانی سده هشتم هجری.
    
    «از بزرگان عصر، یکی با غلام خود گفت که از مال خود، پاره ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: با آن گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد.
    خواجه زهر مار کرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از کار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
    گفت: ای خواجه، تو را به خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارک می گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن!»
    قریب به یقین است که اگر عبید زاکانی این حکایت را برای مردمان روزگار خودمان آراسته بود چنان اقبالی نمی دید و شهره خاص و عام نمی شد. بعید است چنین ماجرایی بتواند ما را بخنداند، اما ایرانیان قدیم را می خندانده و سر کیف می آورده است.
    اگر آن جوک انگلیسی و این حکایت عبید را کنار یکدیگر بگذاریم، در نهایت شاید بتوانند لبخندی را بر لبان ما بنشانند، اما خنده نه، خیلی بعید است و این در حالی است که انگلیسی های امروز و ایرانیان دیروز براحتی خنده می کرده اند بر این لطایف. نتیجه این که ما ایرانی ها در عصر حاضر بسختی می خندیم، بسیار سخت.
    
    خندیدن قبح نیست 
    ایرانیان همواره میانه خوبی با خنده و خندیدن داشته اند، آنچنان که دوای هر درد بی درمان نامش نهاده اند و تاریخ ادبی این کشور بس طنازان و رندانی را به خود دیده است؛ از عبید زاکانی و سنایی غزنوی و سوزنی سمرقندی و میرزا حبیب اصفهانی و ادیب الممالک فراهانی در قرن های گذشته گرفته تا ایرج میرزا و ابوالقاسم حالت و سیداشرف الدین گیلانی (نسیم شمال) و منوچهر احترامی در دوران معاصر.
    بزرگان دین نیز سفارش فرموده اند به شاد بودن و بسط آن در جامعه. چنانچه روایت است از رسول اکرم(ص) که در بهشت جایی است که به آن خانه شادی گفته می شود. هیچ کس به آن خانه وارد نمی شود مگر آن که موجب شادی کودکان شده باشد.
    امام علی(ع) نیز می فرماید: شادی باعث انبساط روح و ایجاد وجد و نشاط می شود.
    با همه اینها و شاید در دو سه دهه گذشته، خندیدن از منظر اعتقادی عده ای، سبکسری پنداشته شده و در حکم جلف بازی. شاید برآمده از این نگاه باشد که مردمانی هنگام خنده، خنده احتمالی، دست جلوی دهان می گیرند تا مبادا دندان هایشان نمایان شود که گویی اگر دیگرانی خنده شان را ببینند، گناهی نابخشودنی مرتکب شده اند. علم روز نیز در کنار توصیه های دینی و سبقه تاریخی، خنده را نه تنها برای انسان مفید که حتی لازم و واجب می شمارد. کار تا آنجا پیش​ رفته است که برای درمان امراض جسمی نیز روحی که جای خود دارد جلسات خنده درمانی برگزار می کنند تا سبکی دل، تندرستی تن به بار آورد.
    
    یک حس درونی
    ایرانیان با تمام کسوتی که در خندیدن و خنداندن دارند، این روزها خود بسختی می خندند؛ به جای لبخند هم معمولاتلخند می زنند و گاهی هم زهرخند.
    تهرانی ها شاید سرآمدند در خود فرورفتن و دل به غم سپردن، اما مردم شهرهای کوچک تر هنوز فاصله زیادی نگرفته اند از سرخوشی های کوچک زندگی.
    اما چرا این گونه شده است؟ چرا سرانه شادی تا این حد پایین آمده و خندیدن سخت شده است؟ در آمارهای سالانه ای که موسسه های تحقیقاتی منتشر می کنند، معمولاایران از لحاظ سرانه شادی شرایط مناسبی ندارد و در رده های پایینی جدول قرار می گیرد.
    یک کارشناس ارشد علوم اجتماعی، شادی انسان ها را دارای دو جنبه درونی و بیرونی ذکر می کند و می گوید: شادی درونی یک حس رضایت است که انسان از خود و زندگی اش دارد و جنبه بیرونی آن نیز واکنش هایی است که بر اثر این حس رضایت در جامعه و در برخورد با دیگران از خود بروز می دهد.
    نوشین کاویانی در گفت وگو با جام جم تاکید می کند: اگر فردی به دلایل مختلف از زندگی شخصی خود راضی نباشد، بالطبع این نارضایتی را به سطح جامعه هم تسری می دهد و در موارد حادتر، اگر یک شکاف عمیق بین دو نظام ارزشی جامعه و خانواده به وجود آمده باشد، ممکن است این نارضایتی حتی به ایجاد جرم منجر شود. به اعتقاد وی، انسان خود دارای صلاحیت آفرینش فرهنگ است؛ یعنی می تواند رفتارهایی جدید را ابداع کند و به سطح جامعه انتقال دهد و با موقعیت جدید سازگار کند.
    کاویانی، شادی را به دو دسته مقطعی و ماندگار تقسیم می کند و می گوید: یک سری از شادی ها زودگذر و مقطعی است، مثلازمانی که ورزش می کنیم یا گوش به موسیقی می سپاریم احساس شعف می کنیم، اما انجام برخی از کارها، احساس شادی مستمر و ماندگار در انسان ایجاد می کند. به عنوان مثال، وقتی دست یک نیازمند را می گیریم شادی و رضایتی که در درونمان احساس می کنیم عمیق تر و پایدار است.
    این کارشناس ارشد علوم اجتماعی، درباره دلایل رخت بربستن شادی و خنده از دل و دهان مردم، اظهار می دارد: آمار بالای طلاق و بیکاری و تنش ها و نوسانات حاصل از آن در خانواده ها سبب می شود فرد حس نزدیکی و همدلی اش را با اعضای خانواده از دست داده و آن را به بیرون از خانه هم منتقل کند. مشکلات اقتصادی و تورم نیز ممکن است چنان عرصه را بر مردم تنگ کند که از فضای شادی فاصله بگیرند. از طرفی، استانداردهای زندگی در شهری مثل تهران بالارفته و مردم برای رسیدن به این استانداردها باید تلاش بیشتری کنند و وقتی به هدف و مقصود خود نمی رسند دچار استرس و اضطراب و حتی افسردگی می شوند.
    
    پول شادی نمی آورد
    معمولاکشورهایی همچون دانمارک، سوئیس، اتریش، باهاما، فنلاند، بوتان، برونئی، کانادا و هند در جایگاه بالاترین سرانه شادی قرار می گیرد. با توجه به شاخصه هایی چون ثبات سیاسی، نبود خط فقر در جامعه، نبود بیکاری، فرهنگ کاری راحت و بی تنش، خانواده های محکم و آمار طلاق بسیار پایین، امکانات دولتی خدمات اجتماعی، بیمه همگانی، مدارس و دانشگاه های رایگان با کیفیت آموزشی مناسب، هویت اجتماعی مشخص برای جوانان، طبیعت بکر و معماری شهری زیبا، آلودگی محیط زیست ناچیز و… برای امتیازدهی به کشورها در نظر گرفته می شود. حضور دانمارک، سوئیس و اتریش در صدر، چندان محل شگفتی و تعجب نیست، اما بوتان و هند آن بالاها چه می کنند؟
    اگر فرض را بر این بگذاریم که تورم و مشکلات اقتصادی سال های اخیر، خنده را از لبان و دل های مردم دور کرده است؛ در مقام مقایسه، سطح زندگی در ایران نسبت به کشورهایی همچون بوتان و هند و باهاما نسبتا بالاتر است و اگر قرار باشد اقتصاد، شادی زاید یا بمیراند که مردم هند باید همه افسرده و غمگین می بودند؛ دل مرده اساسی. پس گویا قرار بر مدار دیگری می چرخد و پول، همه چیز نیست.
    کاویانی، نوع نگرش هر ملتی را به زندگی متفاوت می داند و در این باره می گوید: به طور مسلم، خواسته های مردمان هیچ دو کشوری از زندگی شبیه هم نیست و شاید کسانی به همان زندگی مختصری که دارند قانع باشند.
    این مردم شناس، قناعت و زیاده خواه نبودن را در کسب آرامش و رضایت از زندگی بسیار موثر می داند و تاکید می کند آدم های قانع، مردمان شادتری هستند. وی شادی آفرینی ثروت را رد نمی کند، اما متذکر می شود که مال و مکنت می تواند یکی از عوامل تولیدکننده شادی باشد، اما لزوما هر که ثروت دارد، شاد و خوشبخت نیست.
    
    شهرمان شاد نیست
    این پژوهشگر مسائل اجتماعی معتقد است: یکی از معضلات شهرهای کشور و بخصوص تهران، شاد نبودن ساختار و چهره شهر است. مردم به خیابان ها و مغازه ها که می نگرند، شادی و شعفی را احساس نمی کنند. این یکنواختی و فقدان جذابیت، در روحیه ساکنان شهر بسیار تاثیرگذار است. کاویانی می گوید: باید در وهله اول نیازهای زیستی و فیزیولوژیک مردم برآورده شود تا بتوانند به مسائل دیگری مثل امنیت شغلی و نیازهای اجتماعی برسند. تا زمانی که خیلی از افراد جامعه در نیازهای اولیه خود مانده اند بالطبع نمی توان از آنها انتظار شاد بودن داشت.
    
    خنده برای همه
    حال باید چه کرد و چه طرحی درافکند تا آب رفته به جوی بازگردد و خنده و شادی بر لب ها و دل ها؟
    به اعتقاد کاویانی، اصلی ترین عامل شادی در مردم ایجاد انگیزه میان آنهاست. البته فاکتورهای تولید این انگیزه نیز بسته به فرهنگ هر کشور متفاوت خواهد بود.
    این مردم شناس، نقش دولت را در عوض کردن حال و هوای دل ملت بسیار پررنگ می داند و می گوید: دولت علاوه بر توجه به معیشت مردم و مهار تورم باید به مسائل فرهنگی نیز نگاه ویژه ای داشته باشد.
    به گفته وی، دولت باید از طریق وزارتخانه ها و سازمان های زیرمجموعه خود، تدابیری اتخاذ کند که باعث افزایش شادی میان مردم به طور اعم و کارمندان و خانواده هایشان به طور اخص شود. این مردم شناس، فراهم آوردن مقدمات و بسترهای تفریح و تفرج را به قیمت ارزان و قابل دسترس برای همه از جمله دیگر اقدامات دولت در این زمینه ذکر می کند.
    کاویانی از نقش پررنگ صدا و سیما در احیا و افزایش شادی در مردم یاد و تاکید می کند: تلویزیون و رادیو می توانند با ساخت برنامه هایی مفرح، اما پرمحتوا شادی را به جامعه تزریق کنند. البته منظور از فیلم مفرح لزوما فیلم کمدی نیست که صرفا مردم را بخنداند. همچنین برنامه سازان سازمان می توانند از نخبگان، روان شناس و جامعه شناس در ساخت برنامه ها بهره بیشتری ببرند.
    
     


 روزنامه جام جم، شماره ۴۰۱۵ به تاریخ ۱۵/۴/۹۳، صفحه ۱۴ (جامعه)

نویسنده مطلب: دکتر مهدی فهیمی